سوادآموزي: اولين گام دانايي http://old.tebyan.net/Monasebat/82/10/image/ar_07_savad2.jpg


حصيل و علم اندوزي با توجه به سخنان نبي اكرم و اهل بيت مكرم ايشان برهر مسلماني فرض و واجب است. اهتمام حضرت رسول نه تنها در گفتار كه در كردار ايشان نيزمنعكس است. بايد دانست كه سرنوشت يك ملت را بدون دگرگوني در نحوه تفكر و انديشيدن او نمي توان تغيير داد. عليرغم توصيه هاي مكرر اسلام و قرآن برعلم اندوزي ، تدبر و تفكر متاسفانه شمار اندكي از مسلمانان درطول زمان به اين شيوه عمل كردند و هر چه فاصله زماني اين جوامع با زمان ظهور اسلام بيشتر شد، كاستي و نقصان در تعليم و تعلم نيز رو به افزايش نهاد.

درخشش علمي و فرهنگي جوامع اسلامي تا سده هاي نهم و دهم قمري خود مويد اين مطلب است ولي از آن پس مدارس علمي جوامع اسلامي نتوانستند چهره هاي درخشاني را به جهان عرضه دارند.

با ذكر اين مقدمه بهتر آن است كه به نحوه تعليم و تعلم و ميزان باسوادي در سالهاي آخرين پيش از انقلاب نظري افكنيم. در سال 1355 درصد باسوادي در جمعيت 6 سال و بالاتر در كشور ما تنها 5/47% بوده است يعني بيش از نيمي از جمعيت كشوري كه خود را وارث تمدن ايران باستان مي دانست حتي سواد خواندن و نوشتن نداشتند چه رسد به علم اندوزي و كسب معارف و علوم روز . چه عاملي باعث اين ميزان بي سوادي در جامعه اي مانند ايران شده بود، جامعه ايي كه سعي داشت با تبليغات دروغين و با تقليد از مظاهر تمدن غرب خود را يك جامعه مترقي بنماياند، چگونه در لايه هاي پنهان اينچنين شرط اوليه پيشرفت را رها كرده بود؟ با نگاهي به نحوه تعليم و تربيت طول در حداقل سه قرن گذشته آشكار مي كند كه چگونه در ميان قرن 14 نيمي از جمعيت كشور ما بي سواد بودند.

براي آشنايي با عواملي كه منجر به اين ميزان بي سوادي در كشور شد، با اشاره ايي كوتاه به نحوه اداره مدارس ازدوره صفويه خواهيم پرداخت.

http://old.tebyan.net/Monasebat/82/10/image/ar_07_savad1.jpg

مكتب خانه ها در عهد صفويه:

تاورنيه(گردشكر فرانسوي) در سفرنامه خود از روش نامطلوب و توام با خشونت تعليم و تربيت در ايران عهد صفويه و از عشق فراوان ايرانيان به خصوص: كسبه و ارباب صنايع به فراگرفتن علوم سخن مي گويد: از طفوليت آنها را به مكتب مي فرستند و در هر محله، چندين مكتب خانه داير و موجود است و در آنجا همهمه غريبي مي كنند، تمام به اتفاق با صوت بلند درس خود را تكرار مي نمايند و هر كدام ساكت بشوند، معلم چوبش مي زند، اما اطفال خانواده هاي ثروتمند به اين قسم مكاتب نمي روند، اولياي آنها معلمين خصوصي مي آورند تا اطفالشان در خانه مشغول تحصيل شوند.

چوب زدن و تنبيه كردن اطفالي كه به مكتب خانه مي رفتند امري رايج و مرسوم بود به طوريكه در كتاب " انيس الناس" در باب " تعليم و تربيت" يكي از موارد توصيه شده به والدين اين بود كه :" در تحصيل علم و هنر اگر معلمان او( منظور كودك) را برنجانند منع نكند، و شفقت پدري رها كند. چه طفل علم و ادب به رنجانيدن و ناخوشي آموزد نه به طبع خوش" در اين شرايط درس خواندن و رسيدن به مدارج بالاتري از تحصيل نيازمند انگيزه ايي قوي و كوششي عظيم بود. و اين خود بيانگر علاقه مفرط ايرانيان به فراگرفتن علوم است كه كاري( يك گردشكر ديگرعهد صفوي) نيز در سفرنامه خود به آن اشاره كرده است.

 

وضع مدارس در اواخر زنديه و ايل عهد قاجاريه:

نويسنده رستم التواريخ وضع مدارس و مكاتب آن دوران را چنين توصيف مي كند: در آن زمان اين طالب حق هفده ساله بودم و در دبستان مشغول به درس خواندن بودم و از جانب رحمت پناه، معلم و نايب و خليفه در مدرسه و مكتب بودم و تخفيفاً به قدر هفتاد نفر از اميرزادگان و وزيرزادگان و عالم زادگان و كدخدازادگان و حاجي زادگان... بنده وار و سرافكنده با خفض جناح و خوف و تشويش در تحت امر و نهيم بودند و با كمال وقوف متوجه درس و مشق ايشان بودم. مرحوم معلم، ده نفر از اهل مكتب را به جهت اين طالب حق عمله گير و دار و زدن و بستن مقرر داشت و اين طالب حق، نظامي برپا نموده كه هر كدام از اطفال كه (از) بامداد درس خوانده و تا آخر روز روان ننموده باشند، در وقت خواندن اگر غلط بخوانند، غلطي ده چوب بر پاي ايشان زده و اگر بد بنويسند  ده چوب به كف دستشان زده شود.

علاوه بر روش سخت گيرانه در مدارس، تعداد قليل مدارس در ايران آن روزگار از ديگر عواملي است كه تحصيل و سوادآموزي را به صورت فراگير و همگاني ممكن نساخته است. " در نيمه قرن يازدهم در شهر اصفهان57 مدرسه موجود بوده است. در فارسنامه ناصري در 1304 قمري اسامي و شرح دوازده مدرسه در شيراز آمده است." تعداد مدارس اين شهرهاي بزرگ و مهم خودگوياي نبود يا كمبود شديد مدارس در ديگر شهرستان ها و شهرهاي كوچك است.

از ديگر كاستي هاي تحصيل در آن دوره مشخص نبودن مدت تحصيل بود، اين مدت تحت تاثير وضعيت اقتصادي محصل و استعداد او تغيير مي كرد. كه خود معلولي از نبود برنامه ثابت در مدارس بود " مدير و موسس هر مدرسه بر حسب ذوق و سليقه خود و اطلاعاتي كه از مدارس جديد به دست آورده بود و معلميني كه پيدا مي كرد، اطاق هايي را داير مي نمود و موادي را مي آموخت.

فقدان برنامه در مدارس تا دوره ناصري هم چنان ادامه يافت تا اينكه اولين مدرسه مترقي و به سبك نوين توسط ميرزا تقي خان اميركبير در 1268 ق داير شد. ولي مدارس ابتدايي به همان سبك و سياق گذشته باقي ماند. كه جاي تعجب ندارد" سلاطين قاجاريه از آغامحمد خان و فتحعليشاه گرفته تا احمدشاه آخرين پادشاه اين دودمان به چيزي كه توجه نداشتند پيشرفت فرهنگ و معارف عمومي بود.

آنان مي كوشيدند جامعه ايران را در جهل و جمود نگهدارند. به همين جهت در دوره قاجاريه مانند دوره هاي پيشين جز مكاتب محدود، جايي براي تعليم و تربيت نوآموزان وجود نداشت. اعيان و اشراف معلم سرخانه مي آوردند و بسياري از كودكان مستعد و زيرك به علت نبودن مدارس كافي از تعليم و تربيت صحيح محروم مي ماندند.

مكتب خانه هاي ابتدايي عبارت بود از دكه هايي كه در بازارها وسرگذرها و گاهي در مسجدهاي كوچك براي تعليم و تربيت كودكان داير بود. اين شرايط نامناسب فيزيكي براي تحصيل تاثير نامطلوب خود را در كيفيت تحصيل بر جاي مي گذاشت به طوريكه عليرغم صرف وقت بسيار در مكاتب كودكان باز هم نمي توانستند عبارتي را صحيح بخوانند و بنويسند. كه اين خود ناشي از روشمند نبودن آموزش الفبا و تكيه بر حفظ طوطي وار آن بود.

بطور كلي معلومات مكتب دار زياد نبود و معمولاً در حدود برنامه ايي كه مي آموخت، سواد داشت . آموزگاران آن روزگار در تعليم و آموختن الفبا و تركيب لغات با اصول و ضوابط صحيح آشنا نبودند به همين جهت به تنبيه و آزار نوآموزان مي پرداختند.

وضع مدارس در آغاز جنبش مشروطه:

كسروي در تاريخ مشروطيت نوشته است: در ايران مقارن نهضت آزادي خواهي دو نوع مدرسه وجود داشت يكي مدارس قديمه كه در غالب شهرها وجود داشت و ديگر مكتب هايي كه جز طبقات ممتاز و توانگران كسي فرزند خود را براي درس خواندن به آنجا نمي فرستاد. در اين مكاتب با اسلوبي غلط الفبا را مي آموخته، سپس قرآن و گلستان (سعدي) ، به آنان آموزش داده مي شد. رفتار آخوند مكتب دار با شاگردها بسيار زننده و نامطلوب بود. شاگردان روي دشكچه بر زمين پهلوي هم مي نشستند و آخوند در جاي بلندتر مي نشست و به يكايك شاگردان درس مي داد و درس پس مي گرفت و كسانيكه وظيفه خود را انجام نمي دادند به دست و پاي آنها چوب مي زدند."

اين وضع همچنان ادامه داشت تا اينكه ميرزا حسن رشديه با تحمل رنج و مرارت هاي بسيار اسلوب جديد تعليم و تربيت را بنيان نهاد.

براي تكميل و اتمام اين بخش خاطرات يك دانش آموز آن دوران را در زير مي آوريم:

" ما روي زمين مي نشستيم، زير پاي ما نمد كهنه اي بود كه هر وقت به آن دست مي زديم خاك چندين ساله از آن به هوا مي رفت... با شاگردها دورتادور دو زانو مي نشستيم، چهارزانو نشستن، يا يك زانو را بالا گرفتن يا پا را در از كردن مخالف تربيت آن روز بود، پاهاي ما خواب مي رفت، درد مي گرفت، ناراحت مي شديم ، رنج مي برديم ولي جرات نداشتيم كه پاي خود را دراز كنيم، يا لااقل چهارزانو بنشينيم . ايجاد خوف در شاگرد و گرفتن زهر چشم او، مبناي تعليم و تربيت آن روز شناخته شده بود.

بين شاگرد و استاد از راه تفهيم و تحبيب كاري انجام نمي گرفت، آقا شيخ علي، معلم ما كه يك چشمش هم ( بسته بود)  بود روي تشكچه بالاي اطاق مي نشست و يك تركه بلندي پهلوي دستش بود كه با آن " جور استاد به زمهر پدر" را عملاً به ما نشان مي داد  مرا شبهاي جمعه به بهانه اي و گاهي بدون هيچ دليل مي زدند كه روزهاي جمعه شيطنت نكنم."

تمام اين موارد سبب مي شد كه كودكان از زير بار تحصيل در چنين مدارس و مكتب خانه هاي خشني بگريزند و يا والدين استطاعت مالي فرستادن كودكان را به مكتب نداشتند در نتيجه خيل عظيمي از كودكان در كوچه ها رها شده و در بيسوادي و ناداني پرورش مي يافتند.

شمار فراوان بيسوادان در جامعه ايران اولين نتيجه از نتايج منفي بيشمار اين روش تدريس بوده است . اين خيل عظيم بيسوادان تاسيس مدارس ويژه بزرگسالان را الزامي مي نمود. اولين مدارس ويژه بزرگسالان با عنوان اكابر براي آنانكه سن شان از رفتن به مدرسه گذشته بود تاسيس شد، صورت معمولي اين نوع آموزش معمولاً به وسيله سخنراني قرائت ديكته، انشا و مباحثه دست جمعي صورت مي گرفت.

" انجمن هاي مختلف زنان آزاديخواه به تاسيس كلاسهاي اكابر همت گماشتند( 1315 ش) اداره آموزش سالمندان رسماً تاسيس شد و وزارت فرهنگ كلاسهاي عصرانه و شبانه در دبستان ها براي سالمندان داير كرد. در دوره جنگ جهاني دوم و مدتي بعد از آن اين كار متوقف شد. سپس مجدداً از سال تحصيلي 1335 به بعد به وسيله نهضت مبارزه با بيسوادي تعليمات اكابر پيشرفت كرد.

نهضت سواد آموزي در سال 1358 به دستور امام راحل براي مبارزه با بيسوادي تاسيس شد و توانست درصد باسوادي در جمعيت بالاي 6 سال را به 80% افزايش دهد. يعني چيزي در حدود دو برابر آنچه در سال 1355 وجود داشت. در آن زمان دميدن روح انقلاب در كالبد مردمي كه عمري را در تاريكي جهل وديكتاتوري سپري كرده بودند ، آنان را واداشت تا خود را باور كرده ، به آموختن وآموزاندن دست بگشايند . كلاسهاي سوادآموزي با استقبال گسترده مرد و زن ، پير و جوان همراه بود . وبه راستي مي توان واژه " نهضت " را به اين فرآيند اطلاق كرد چرا كه آنچه روي داد به راستي انقلابي در نوع انديشه ونگرش مردمي بود كه تا ديروز سواد را فرع بر زندگي مي خواندند و اكنون برعمري كه درتاريكي سپري شده بود افسوس مي خوردند. آموزشياران نهضت سواد آموزي تا روستاهاي دوردست مي رفتند تا روستاييان محروم را با نعمت باسوادي آشنا سازند . نتيجه آن تلاش ها در سالهاي اخير با قبولي در دانشگاه افرادي كه راه علم اندوزي را از نهضت سوادآموزي آغاز كرده بودند ، به ثمر نشسته است . نهضت سوادآموزي خيركثيره اي است كه با دستان پرتوان امام راحل جاري شد . روحش شاد بادا .

هيچگاه براي آموختن دير نيست

خداوند در قرآن به برخي چيزها سوگند ياد كرده است كه عبارتند از: نعمت ‏هايى ارزنده و بزرگ كه پروردگار بر مردم منت نهاده و آنها را براى آسايش وزندگى بهتر آنان آفريده است. يكى از اين نعمت‏هاى بسيار بزرگ كه توانايى شكر وحمدش را نداريم قلم است، و قلم كنايه از سواد و توانايى خواندن و نوشتن است. كه مي فرمايد:" ن و القلم و ما يسطرون."(قلم/1) قسم به قلم و آن چه مي نويسند.

در سوره «علق» نيز مى‏خوانيم: «الذى علم بالقلم .علم الانسان ما لم‏ يعلم‏». (علق/5-4)

خداوندى كه با قلم بشر را دانش آموخت و او را آموخت آن‏ چه كه نمى‏دانست.

پس نخستين آيه‏اى كه برپيامبر نازل شده با خواندن «اقرا» آغاز مى‏شود وهم ‏چنين سوره‏اى كه در حساس‏ترين هنگام بر پيامبر نازل شده، دم از نوشتن (قلم) مى‏زند. و بدين‏سان معلوم مى‏شود سوادآموزى و دانش ‏پژوهى و علم‏ خواهى از نظر خداوند چقدر اهميت دارد كه بايد گفت: برترين و والاترين نعمت الهى، سواد است و توانايى ‏خواندن و نوشتن. و لذا در روايات و احاديث پيامبر و ائمه معصوم عليهم السلام آن‏ قدر كه بر طلب علم، تشويق و تحريض شده بر چيز ديگرى، تشويق و ترغيب ‏نشده ‏است. همين يك روايت كه همگان آن را از بردارند و همواره تكرار مى‏كنند، براى ‏بيان اهميت اين مطلب كافى است كه حضرت رسول اكرم صلى الله عيله وآله و سلم ‏مى‏فرمايد: «طلب العلم فريضة على كل مسلم (و مسلمه)؛ دانش ‏خواهى بر هر مرد و زن‏ مسلمان واجب است‏.»

در اسلام آموختن و يادگيري به قدري ارزشمند است كه پيامبراكرم صلي الله عليه و آله پس از برخي جنگها بهاي آزادي اسراي جنگي را آموختن خواندن و نوشتن به تعدادي از مسلمين اعلام مي فرمود. كم ‏ترين علم، دانستن الفباى آن است؛ يعنى خواندن و نوشتن. پس عيب نيست كه ‏انسان در سنين بالا به دانش‏ پژوهى بپردازد، بلكه يك وظيفه مقدس است، ولى ننگى ‏بالاتر از اين نيست كه انسان، بى‏سواد از دنيا برود.

آرى! اسلام است كه بشريت را با علم و قلم آشنا ساخت و اگر ترغيب اسلام به ‏دانش‏اندوزى نبود، اثرى از حكمت و دانش وجود نداشت. اين دين زماني پا به عرصه‏ وجود نهاد كه در سرتاسر جزيرة العرب «هفده‏» نفر نويسنده بيش‏تر نبود، و دراندك زمانى اقيانوس حكمتى، از سرچشمه علم رسول خدا جوشيد كه تمام مغزهاى بشر راغرق علم و معرفت كرد. سواد داشتن محبوب و خواسته فطرى بشر است و اين مطلب به‏ بحث و گفتگو نياز ندارد. آنچنان در فطرت بشر، عشق به علم نهفته است كه هيچ ‏مطلبى اين چنين معشوق بشر نيست. اگر به يك بى‏سواد نسبت فهم و ادب و دانايى بدهى ‏خرسند مى‏شود، هر چند خود مى‏داند كه نادان است و برجهل خويش كاملا آگاه است، ولى ‏اگر به نادان ترين و جاهل‏ترين مردم نسبت جهل و نادانى دادى، آن چنان خشمناك‏ مى‏گردد كه گويى آسمان را برسرش فرود آورده‏اى. چه شده است كه انسان بى‏سواد بااين كه خود به نادانى‏اش دانا است، اين چنين از انتساب به بى‏سوادى، خشمگين ‏مى‏گردد؟ علت همين است كه عشق به علم و معرفت در نهاد بشر نهاده شده است؛ پس‏ بايد در پى آن بود و آن را فراگرفت و به آن دست ‏يافت و از آن بهره برد و به ‏سويش حتى اگر در «چين‏» هم باشد روانه شد: «اطلبوا العلم ولو بالصين.‏»

علم، ميراثى گرانبها

حضرت علي عليه السلام در نهج البلاغه سخناني گرانبها در باب علم و فضيلت آن فرموده اند كه به اختصار به آن مي پردازيم.

قال‏عليه السلام: العلم وراثة كريمة والآداب حلل مجددة والفكر مرآة صافية. (1)

دانش، ميراثى گرانبها و آداب، زينتى دايمى و فكر، آيينه‏اى صاف و شفاف است.

در اين حكمت بدين جهت ازعلم تعبير به ميراث شده چون همان‏گونه كه فرزند، مال وثروت را از پدر به ارث مى‏برد، هر عالمى هم علم و دانش را از استادش به ارث برده است.از آن‏جا كه در ميراث دانش خصوصيتى است كه در ميراث مال وجود ندارد، ميراث ‏علم به كرامت و ارزشمند بودن توصيف شده: «وراثة كريمة‏». منشا اين خصوصيت، بقاى علم و فناى مال و ثروت است. مالى را كه فرزند از پدر به ارث مى‏برد در معرض ‏فنا و نابودى است، در حالى ‏كه علم و دانش باقى و از خطراتى كه مال را تهديد مى‏كند در امان است.

ارزش علم

امام در سخني شيوا ارزش علم را اينگونه بيان مي فرمايد:

" سئل عن الخير ما هو؟ فقال‏عليه السلام: ليس الخير ان يكثر مالك وولدك ولكن الخير ان يكثرعلمك." (2)

از امام‏عليه السلام سؤال شد كه خير چيست؟ در جواب فرمودند: خير اين نيست كه دارايى وفرزندانت زياد شود، بلكه خير آن است كه دانش و علمت افزون گردد.

 امام پنجم حضرت باقرعليه السلام نيز از پيغمبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله نقل كرده‏اند كه فرمودند: درغيراز تعليم و تعلم خيرى نيست.

حضرت علي عليه السلام شرافت را در كسب علم مي دانند و مي فرمايد: قال‏عليه السلام: لاشرف كالعلم. (3) هيچ شرافت و ارزشى همانند علم نيست.

در شرافت و ارزشمند بودن علم، روايات ديگرى نيز از حضرت‏ اميرالمؤمنين‏عليه السلام رسيده است:

" قال‏عليه السلام: المودة اشبك الانساب و العلم اشرف الاحساب." (4)

دوستى، ناگسسته‏ترين پيوندها، و دانش برترين افتخارات است.

" قال‏عليه السلام: يتفاضل الناس بالعلوم والعقول لا بالاموال والاصول." (5)

مردم به ‏وسيله دانش و عقل بر يكديگر برترى پيدا مى‏كنند، نه به ‏وسيله مال و ثروت واصل و نسب.

" قال‏عليه السلام: كفى بالعلم شرفا ان يدعيه من لايحسنه ويفرح اذا نسب اليه، كفى بالجهل ذما يبرا منه من هو فيه."(6)

در شرافت و فضيلت علم همين اندازه كافى است كه كسى هم كه آن را ندارد، اگر به اونسبت داده شود خوشحال مى‏گردد، و در مذمت جهل و نادانى همين بس كه جاهل نيز خود را از آن ‏برى مى‏داند.

اين مطلب منحصر به علم و جهل نيست، بلكه در شجاعت و جبن، كرم و بخل،عدالت و فسق و ساير اوصاف و سجاياى متضاد، اين قاعده جريان دارد؛ يعنى‏ فاقد علم و كرم و عدالت از انتساب به آن شاد و از انتساب به جهل و بخل و فسق‏ متنفر است.

 علم بهتر است‏ يا ثروت

همه ما وقتي خاطرات زمان مدرسه رفتنمان را مرور مي كنيم به ياد مي آوريم كه يكي از موضوعاتي كه معلم انشاء براي نوشتن به ما مي داد اين بود كه علم بهتراست يا ثروت؟ و ما نيز واقعاً در پاسخ به اين سوال مي مانديم كه در واقع كدام يك بهترند. حضرت علي عليه السلام اين يگانه دهردر سخني گهربار خطاب به كميل به اين سوال پاسخ داده اند.

 كميل مى‏گويد: اميرالمؤمنين على بن ابى ‏طالب‏عليه السلام دست مرا گرفت و به سوى قبرستان كوفه ‏برد. هنگامى كه به صحرا رسيديم، آه پردردى كشيد و فرمود:

اى كميل بن زياد! اين دل‏ها همانند ظروفي هستند كه بهترين آنها ظرفى است كه گنجايش ونگهدارى‏اش بيشتر باشد، پس آنچه براى تو مى‏گويم، حفظ كن و به ياد داشته باش، مردم سه ‏گروهند: علماى الهى و دانش طلبانى كه در راه نجات دنبال تحصيل علمند و احمقان بى‏ سر و پا كه ‏دنبال هر صدايى مى‏دوند، با هر بادى حركت مى‏كنند، آنها با نورعلم و دانش روشن نشده‏اند و به‏ ستون محكمى پناه نبرده‏اند.

اى كميل! علم بهتر از مال است، علم تو را پاسدارى مى‏كند، ولى تو بايد حافظ مال باشى. مال باانفاق كم مى‏شود، ولى علم با انفاق افزوده مى‏گردد، دست پروردگان مال به مجرد زوال مال از بين‏ مى‏روند (ولى شاگردان علم پايدارند).

اى كميل بن زياد! شناخت علم آيينى است كه با آن جزا داده مى‏شود و برهمه فرض و لازم است؛ به وسيله آن انسان در دوران حيات اطاعت فرمان خدا مى‏كند و بعد از وفات نام نيك از او مى‏ماند؛علم حاكم است و مال محكوم و مغلوب.

اى كميل! ثروت اندوزان مرده‏اند، در حالى ‏كه ظاهرا در صف زندگانند، ولى دانشمندان تا دنيا برقرار است زنده‏اند خود آنها از بين مردم رفته‏اند ولى چهره آنها در آيينه دل‏ها نقش شده است.(7)

بر اساس تقسيم بندي كه امام كرده اند؛ مردم يا عالم ربانى‏اند، يعنى حقيقتا خداشناس شده و مردم را در مسيرخداشناسى تربيت مى‏كنند و يا در مسير خداشناسى هستند و درغيراين دو صورت‏ از حقيقت انسانيت‏ خارجند، زيرا هدف از خلقت ‏شناختن خدا و بندگى اوست: وما خلقت الجن والانس الا ليعبدون.( ذاريات/56) 

 كسانى كه نه عالم و نه متعلمند، بى‏هدف با هر بادى به جهتى مى‏روند و به هرنغمه‏اى دل مى‏سپارند؛ اينها از انسانيت ‏بهره‏اى نبرده‏اند.

عن ابي‏عبدالله‏عليه السلام: الناس اثنان: عالم ومتعلم وسائر الناس همج والهمج في النار. (8)

مردم دو دسته اند: يا عالم و يا متعلم. و ياغير اين دو گروه كه باد از هر جهتي بوزد به همان سو مي روند.

يعنى دسته سوم اصلا قابل اعتنا نيستند، تا اين‏ كه قسمى جداگانه قرار گيرند، گرچه اكثريت ‏با اين دسته سوم است. شيخ بهايي (ره) مي گويد: مفرد آوردن دو دسته عالم و متعلم و جمع آوردن دسته سوم يعني همج رعاع اشاره به اين نكته است كه دو قسم اول كمتر و قسم سوم زيادند.(9)

همج رعاع يعني فرومايگان، از گروه سوم به علت حقارت و پستي و سقوط از انسانيت، تعبيربه همج رعاع نموده اند؛ يعني پشه هاي ريزو كوچكي كه حقير وبي ارزش اند. همج بنابر نقل جوهري، جمع كلمه همجة است، به معناي پشه ريزي كه روي صورت و چشم چهارپايان مي افتد.

 مقايسه بين علما و ثروتمندان

 "هلك خزان الاموال وهم احياء والعلماء باقون مابقي الدهر اعيانهم مفقودة، وامثالهم في‏القلوب موجودة."

ثروت اندوزان در حال حيات دنيوى گرچه به ظاهر زنده‏اند و همانند چهارپايان‏ مى خورند: وياكلون كما تاكل الانعام. ( محمد/12)  لكن در حقيقت مرده‏اند، زيرا در اثر غفلت ازخالق خود بهره‏اى از حيات طيبه انسانى نبرده‏اند:  اموات غير احياء ومايشعرون ايان يبعثون. ( نحل/21)

مردگانى هستند كه از حيات بى بهره‏اند و شعور ندارند كه چه هنگام برانگيخته خواهند شد.

مرده دل زنده تو دانى كه كيست              آن كه ندارد به خدا اشتغال

در حالى ‏كه دانشمندان الهى تا دنيا باقى است، هستند گرچه اجسام و بدن‏هايشان ‏در بين مردم نباشد، ولى ياد آنها همراه با آثارشان براى هميشه باقى و جاويدان ‏خواهد بود.

نظير بيانى كه در حكمت 147 در مقايسه بين علم و ثروت گذشت، روايات ‏ديگرى از اميرالمؤمنين‏عليه السلام: نقل شده، كه مي فرمايد: علم از هفت جهت ‏بر مال برترى دارد:

1- علم ميراث پيامبران است و ثروت و مال ميراث فراعنه.

2- علم با بخشش و انفاق كم نمى‏شود، و حال آن كه ثروت با خرج كردن كم مى‏شود.

3-  ثروت احتياج به نگهبان دارد و حال آن كه علم نگهبان صاحب علم است.

4- علم داخل كفن مى‏شود و مال خارج از آن مى‏ماند، يعنى ثمرات دانش براى پس از مرگ‏ هم مفيد و سودمند است.

5-  ثروت، هم به دست مؤمن مى‏رسد و هم به دست كافر، و حال آن كه علم فقط در دسترس‏ مؤمن است.

6-  تمام مردم در امر دينشان نيازمند به عالم و دانشمند ربانى‏اند، در حالى كه به ثروتمندان‏ خسيس نيازى ندارند.

7- علم، انسان را براى عبور از صراط و رسيدن به بهشت و فردوس برين قوت و نيرومى‏بخشد، در حالى كه ثروت مانع از عبورش مى‏گردد. (يعنى ثروتى كه در راه صحيح مصرف نشود مانع حيات طيبه اخروى و رفتن به بهشت مى‏گردد).

همچنين از آن حضرت نقل شده كه فرمودند:

اى مردم! بدانيد كه كمال دين طلب علم و عمل به آن است و طلب دانش بر شما واجب‏تر است ‏از طلب مال، زيرا مال بين شما تقسيم و سهم شما از ثروت و مال تضمين گرديده و به عدالت ‏بين ‏شما قسمت‏ شده و به شما خواهد رسيد، و حال آن كه علم براى شما نزد اهلش به وديعه نهاده شده و به شما امر شده به دنبال آن برويد و آن ‏را از اهلش طلب كنيد. بدانيد كثرت و فراوانى مال موجب‏ فساد دين و قساوت قلب‏هاست، و حال آن كه زيادى دانش و عمل به آن به صلاح و منفعت دين و وسيله‏اى است ‏براى رسيدن شما به بهشت. بخشش و خرج كردن موجب كم شدن مال است، در حالى كه علم به واسطه انفاق و بخشش رشد و نمو مى‏يابد و انفاق علم، پخش و گسترش آن براى‏ حافظان و راويان دانش است.(11)

 هم‏ نشينى با دانشمندان

امام در نامه اي به هم نشيني با عالمان و دانشمندان توصيه مي فرمايد كه: با دانشمندان، زياد به گفتگو بنشين و با حكما و انديشمندان، بسيار به بحث‏ بپرداز. درباره امورى كه به وسيله آن وضع كشورت اصلاح مى‏شود و درباره آنچه موجب قوام كار مردم ‏پيش از تو بوده.(12)

فراگيرى دانش و مجالست ‏با علما براى تمام گروه‏ها و اقشار مردم لازم است، گرچه دراين جا مخاطب امام‏عليه السلام يكى از زمامداران است ‏به نام مالك بن حارث‏اشتر نخعى كه از طرف حضرت، سرپرستى مردم و اداره امور كشور مصر را به عهده‏ گرفته ‏است.

يكى از راه‏هاى يادگيرى دانش، مجالست و همنشينى با دانشمندان است كه علاوه ‏بر يادگيرى، آثار عملى ديگرى نيز دارد:

" قال اميرالمؤمنين‏عليه السلام: من جالس العلماء وقر و من خالط الانذال حقر."(13)

كسى كه با علما همنشين باشد، عظمت و وقار مى‏يابد و كسى كه با فرومايگان همنشين گردد، پست و كوچك مى‏شود.

 لقمان در نصيحت و پند و اندرز به فرزندش مى‏گويد:

" يابنى صاحب العلماء وجالسهم وزرهم فى بيوتهم لعلك ان تشبههم فتكون منهم."(14)

پسرم! با علما مصاحب و همنشين باش و به منزل آنها براى ديدار آنها برو، شايد با اين آمد و شد و همنشينى، تو از آنها شوى.

عالمى كه مجالست او و يادگيرى از او و حتى نگاه كردن به او عبادت است (15) كدام‏عالم است؟

پاسخ به اين سؤال با توجه به اين دو روايت، به خوبى روشن مى‏گردد:

پيامبر اكرم(ص) فرمود: حواريون از حضرت عيسى‏عليه السلام پرسيدند: چه كسى را براى همنشينى برگزينيم؟ پاسخ داد: كسى كه ديدارش شما را ياد خدا اندازد و سخنش دانش شما را زياد و كردارش شما را به آخرت‏تشويق نمايد.(16)

حضرت، موسي بن جعفرعليهما السلام فرمودند:

با هرعالمى همنشين و هم مجلس نشويد، بلكه تنها با عالمى همنشين باشيد كه از پنج چيز شما را به پنج چيز دعوت كند: شما را از شك به يقين، و از كبر به تواضع و فروتنى، و از ريا به اخلاص، واز دشمنى به خير خواهى، و از دنيا پرستى به زهد. (17)

آيا كسب دانش شرمساري دارد؟!!

 روايات بسياري داريم مبني بر اين كه مسلمين را براي كسب دانش درهر سن و شرايطي ترغيب و تشويق مي نمايد.

" قال علي ‏عليه السلام: ولايستحين احد اذا لم يعلم الشي‏ء ان يتعلمه." (18)

اگر چيزى را نمى‏دانيد، از فرا گرفتن آن خجالت نكشيد.

از پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله روايت ‏شده كه فرمودند:" من لم يصبر على ذل التعلم ساعة بقي‏فى ذل الجهل ابدا." (19)

كسى كه براى يادگيرى و آموختن دانش ساعتى، كوچكى و ذلت را تحمل نكند، تا ابد در ذلت وخوارى جهل و نادانى باقى مى‏ماند.

امام صادق‏عليه السلام فرمودند:" من رق وجهه رق علمه." (20)

كسى كه از پرسيدن و يادگيرى دانش خجالت ‏بكشد، علمش اندك خواهد بود.

گنجايش پيمانه علم

ظرف‏ها و پيمانه‏هاى مادى و محسوس چون ظرفيت و گنجايش محدودى ‏دارند، اگر چيزى در آنها قرار داده شود، به ‏تدريج از ظرفيت آنها كاسته مى‏گردد، و اين ‏مطلبى است ضرورى وغيرقابل انكار. 

اما ظرف علم و ادراك كه نفس است و قوه دراكه نظر به اين‏ كه اولا مجرد است نه‏ مادى، و ثانيا هر ادراكى زمينه ساز ادراك ديگرى است، با افزايش ادراكات گنجايش وظرفيت ‏بيشترى پيدا مى‏كند و با پذيرش هر دانشى آمادگى پذيرش دانش‏هاى ديگرى ‏را پيدا مى‏كند.

" قال‏ علي عليه السلام: كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به." (21)

حضرت علي عليه السلام مي فرمايد: هر ظرفى با ريختن چيزى درآن از گنجايش و فراگيرى‏اش كم مى‏شود مگر پيمانه علم كه هرچه در آن از دانش قرار داده شود وسعت و فراگيرى‏اش افزون مى‏گردد.

اين كلام نورانى اميرالمؤمنين‏عليه السلام مؤيدى است ‏براى براهينى كه تجرد نفس وتجرد ادراك را اثبات مى‏كند.

اميرالمومنين عليه السلام در سخني ديگر مي فرمايد:" منهومان لايشبعان طالب علم وطالب دنيا." (22)

دو آزمندند كه هرگز سير نمى‏شوند: خواهان دانش و خواهان دنيا.

از امام صادق‏عليه السلام نيز روايت‏شده: " منهومان لا يشبعان منهوم علم ومنهوم مال." (23)

 پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايند:

" منهومان لايشبعان طالب علم وطالب دنيا، اما طالب العلم فيزداد ر ضى الرحمن واما طالب‏الدنيا فيتمادى في الطغيان." (24)

دو آزمندند كه هرگز سير نمى‏شوند: خواهان دانش و خواهان دنيا؛ اما خواهان دانش رضايت ‏خدا را مى‏افزايد و اما خواهان دنيا در گمراهى و سركشى پيش مى‏رود.

مجمع البحرين ذيل اين حديث مى‏گويد: " المنهوم في الاصل هو الذي لايشبع من الطعام من النهمة بالتحريك وهي افراط الشهوة‏ في الطعام."

«منهوم‏» در اصل كسى است كه ازغذا سير نمى‏شود؛ از «نهمة‏» گرفته شده، به معناى ميل زياد به ‏خوردن غذا.

چرا طالب علم سير نمى‏شود؟ سير نشدن طالب علم به اين علت است كه علم در حد خاصى محدود نمى‏گردد.

قرآن كريم مى‏فرمايد: وفوق كل ذى علم عليم.( يوسف/76)

قرآن كريم مى‏فرمايد: خلق الانسان هلوعا.(معارج/19) انسان مخلوقى است طبعا سخت  ‏حريص و بى‏صبر.

همچنين مى‏فرمايد: وانه لحب الخير لشديد.(عاديات/8) انسان بر حب مال سخت فريفته و بخيل است.

پيغمبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايند:" يشيب ابن آدم وتشب فيه خصلتان الحرص والامل."(25)

انسان پير مى‏شود، در حالى كه دو صفت دراو جوان مى‏شود: حرص و آرزو.

 در انتهاي مقاله به اين نتيجه نائل مي شويم كه براي يادگيري و آموختن هيچگاه دير نيست. و آموختن دانش مختص زماني خاص نمي باشد. همانطور كه رسول گرامي اسلام فرمودند: زگهواره تا گور دانش بجوي. و حتماً در زندگينامه ابوريحان بيروني مطالعه كرده ايد، كه در حال احتضار نيز به دنبال يادگيري بود، چرا كه معتقد بود بداند و بميرد؛ بهتر است از اين كه نداند و بميرد. از طرف ديگر آموختن وعلم از هر چيز ديگري كه در اين دنيا موجود است با ارزش تر است و تنها علم است كه بشر را به انسانيت مي رساند و او را از ديگر مخلوقات ممتاز مي نمايد. البته لازم به ذكر است  كه علم بدون ايمان مشكل زا است و انسان را به هدف نمي رساند شهيد بزرگوار استاد مطهري(ره) مي فرمايد: علم و ايمان به مثابه دو بال براي انسان است كه او با يك بال به سعادت و كمال نمي رسد و هر دو لازم و ملزوم يكديگرند . اميد كه با بذل عنايت الهي همه ما قدمي به سوي يادگيري و علم برداريم.

 

پي نوشتها:

1- نهج البلاغه، حكمت 5.

2- همان، حكمت 94.

3- همان، حكمت 113.

4- بحارالانوار، ج1، ص 183.

5- غررالحكم.

6- بحارالانوار، ج1، ص 185.

7- نهج البلاغه، حكمت 147.

8- بحارالانوار، ج1، ص 187.

9- همان، ص 190.

10- بحارالانوار، ج1، ص 187.

11- تحف العقول، ص 199.

12- نهج البلاغه، نامه 53.

13- بحارالانوار، ج1، ص 205.

14- همان.

15- بحارالانوار،ج1،ص195.

16- اصول كافي، ج1، ص 39.

17- بحارالانوار، ج1، ص 205.

18- نهج البلاغه، ج1، ص 177.

19- بحارالانوار، ج1، ص 177.

20- همان، ج 68، ص 331.

21- نهج البلاغه، حكمت 205.

22- همان، حكمت 457.

23- بحارالانوار،ج1، ص 168.

24- همان، ص 182.

25- ملا مهدي نراقي، جامع السعادات، ج2، ص 101.