http://www.taraneha.com/upload_images/images_medium/408113-b_0_69860.jpg

 

سرخیت بدرقه راهت باد. آینه ام را نزدت به امانت می‌سپارم و انار را توشه‌ی راهت می‌سازم.
سفرت به سلامت و دعاهای شبانه همسفرت
تنها اگر آینه‌ام را به سلامت به مقصد رساندی سیب سرخی ارمغان برایم بیاور،
شاید که این‌همه را به یاد آورم.

گفتی در چشمانت نگاه کنم، شاید خودم را بیابم. در چشمانت نگریستم و رها شدم.
انگار حرفی برای گفتن داشتی! آری، تو نیز در آینه نگاه کردی، اما به یادداری قاب عکسی را که نزدت به امانت سپردم؟!
هر روز صبح در آینه‌ای هفت رنگ نگاه می‌کردم. گفتی که تنها یک رنگ را می‌شناسی و من نیز دوباره هر روزم را با هفت رنگ آغاز کردم.
آینه را شکستی، گفتی دوباره بساز و من از نو بنا کردم.
این‌بار نیز آینه‌ام هفت رنگ بود. اما نه، آینه‌ای که خود را در آن می‌دیدم، آینه نبود.
قاب عکسی بود ملون که هفت رنگ را بر من می‌پاشید.
چرا به یاد نمی‌آورم؟
گفتی که در آینه‌ی تو نگاه اندازم. چشمانم را بستم و با دل نگاه کردم، اما تا خود را یافتم تو چشمانت را بر من بستی، وگرنه من این همه تردید رفتنم نبود.
چرا به یاد نمی‌آورم؟ من از هراس تماشا پلک تمام پنجره‌های جهان را خواهم بست.
می‌گویند بهار بیش از سه ماه ساده نیست، چه فرقی دارد!
از هر چه تو را به یاد من می‌آورد، نشانی نیست.
دیگر از جهان چیزی به یادمان نخواهد ماند ...
چرا از پنجره‌، از آب و آینه‌ها هراسانم؟ چرا به یاد نمی آورم؟
تو کیستی؟ من کیستم؟ دریغا، من آدمی را دوست می داشتم، آواز و انار وتار و ...
گفته بودی که از ازل مرا می شناسی و تا ابد سرخ باقی خواهی ماند.
سرخیت بدرقه راهت باد. آینه ام را نزدت به امانت می‌سپارم و انار را توشه‌ی راهت می‌سازم.
سفرت به سلامت و دعاهای شبانه همسفرت
تنها اگر آینه‌ام را به سلامت به مقصد رساندی سیب سرخی ارمغان برایم بیاور،
شاید که این‌همه را به یاد آورم.