هوس شعر ندارم که ندارم دلکی

ساده ای شعر چقدری و چقدر بی نمکی

بوالهوس نیست دلی که سوی لبهای تو بود

عاشقم ، عاشق تو ، گاه بسی گه کَمَکی

جان من راست بگو ، دوست مرا میداری ؟

دلخوشم بر سخنت خواه که باشد الکی

قلب من زلزله شد زیر دو صد آوارم

ای صلیب لب تو سرخ ، بیا کن کمکی

یار با اوست چه حاجت که مزاحم بشویم

نفسی نیست نمانده به دلم حوصلکی

لب تو ساده ز من بوسه ی آخر بگرفت

دیر آمده بودی و برفتی تو چقدر هول هولکی

بگذارید بگریم ، کمی از آب بدن آب شود

و بریزند به گونه دو ، سه اشک سور سورکی

می سپارم به خدایت ، برو چشمم باز است

کاش مانند همیشه زده باشی کلکی