کلک <از سایت http://teacher-elmira.blogfa.com>
هوس شعر ندارم که ندارم دلکی
ساده ای شعر چقدری و چقدر بی نمکی
بوالهوس نیست دلی که سوی لبهای تو بود
عاشقم ، عاشق تو ، گاه بسی گه کَمَکی
جان من راست بگو ، دوست مرا میداری ؟
دلخوشم بر سخنت خواه که باشد الکی
قلب من زلزله شد زیر دو صد آوارم
ای صلیب لب تو سرخ ، بیا کن کمکی
یار با اوست چه حاجت که مزاحم بشویم
نفسی نیست نمانده به دلم حوصلکی
لب تو ساده ز من بوسه ی آخر بگرفت
دیر آمده بودی و برفتی تو چقدر هول هولکی
بگذارید بگریم ، کمی از آب بدن آب شود
و بریزند به گونه دو ، سه اشک سور سورکی
می سپارم به خدایت ، برو چشمم باز است
کاش مانند همیشه زده باشی کلکی
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 8:48 توسط morteza
|