|

همه می گویند ماه زیباست
اما ندیدم کسی بگوید آری او تنهاست
تنهایی من همانند تنهایی ماه
گم شد لای به لای غم ها در شب سیاه
دل من چون دل مهتاب پر خون
اما در ظاهر برای دلخوشی،گلگون
عابران رهگذر شاد و خندان
نور مهتاب مستشان کرده صد چندان
ای کاش کسی عبور میکرد از دل من
تا که شاید بشود همدم من
ای دل خونین ، نباش بی تاب
دلش مانند توست این مهتاب
چشم امید به فردای دگر می دوزم
در غم تاریک دلم
ای پرنده مهاجر ، ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست ، بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرک ها ، من به فکر گله مونم
تو پی عطر گل سرخ ، من به فکر بوی نونم
دنیای تو بی نهایت ، همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست ، روی سقف سرو یک گور
من دارم تو نقاب شب جون می کنم ، تو داری از پریا قصه می گی؟
من توی پیله وحشت می پوسم ، واسم از پرنده ها قصه می گی ؟
کوچه پس کوچه ی خاکی ، در و دیوار شکسته
آدمای روستایی ، با پاهای پینه بسته
پیش تو ، یه عکس تازه ست
واسه آلبوم قدیمی ، یا شنیدن یه قصه ست
توی یه ده صمیمی ، واسه من اما عذابه
مثل حس کردن وحشت ، مثل درگیری خورشید
با طلسم دیو ظلمت ، من دارم تو نقاب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه می گی ؟

شاید تو عاقل تر از امروزت ، من مانده در یاد تو دیوانه
شاید سلامی گویی از سویی ، از روزگارم پرسی و حالم
می پرسی از من خوب هستم یا ، از گردش این چرخ می نالم
می بینمت روزی ولی آن روز ، شاید هم آواز کسی هستی
می خندی و رد می شوی از من ، پیداست از جام کسی مستی
من روزگاری عاشقت بودم ، دیوانه ی چشم سیاه تو
آیا خطای عشق از من بود ، یا بود زیبایی گناه تو
حرفی نمی گفتم ولی آیا ، از ظاهرم چیزی نفهمیدی ؟
یا آنکه فهمیدی که می سوزم ، بر عاشق دیوانه خندیدی
|